شاعر : حسن کردی نوع شعر : مدح و ولادت وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : مربع ترکیب
ای عـشـق آمـدی و تـسـلای مـا شـدی روح وروان و راحتجانهای ما شدی پـایـان تـرسِ روزِمــبــادای مـا شـدی ازعــرش نـورآمـدی آقـای مـا شـدی
حـبلالـمتـین اهل ولایت،خوش آمدی
سر سلسله، به خط شفاعت خوش آمدی
قـلب بهـشت با تو تـپـیـدن گرفته است فطرس دوباره بالپـریدن گرفته است
جـبریلوحی نـوبت دیدن گـرفتهاست در شهر،شورعشق وزیدن گرفته است ازروشنای نام توجـنّت سـراج داشت
دنیا فقط به چون تو کسی احتیاج داشت
تـازه شـده هـوای بـهـشـت وتـرنّـمـش افــتــاده اسـت آتـش دوزخ تـلاطـمـش
زیباسترویصورت زهـراتبـسمش حالا کـسا شناخـته خـورشـید پـنجـمش
بر طاق عـرش نام تو دراهـتـزازشد
پـروندۀ شـفاعـت از این لحظه بازشد
عاشقتراست آنکه به تومبتلاتراست چشمش بههرچه غیرتوبیاعتناتر است هرکـفـتـری به گـنبد تو باوفـاتراست درآسـمـان کـربـبـلایت رهـاتـر اسـت
جنّت زمـیـنی است بهپـاسِ ضریح تو
من زنـده میشوم به تـماسِ ضریح تو
ای تـربـتت شـرابتـریـن بـاده ازازل کـار دلـم بـه دسـت تـو افـتـاده از ازل
حـتی خـدا به نـور تـودل داده ازازل مـا بــودهایـم کـربوبـلا زاده از ازل
دردی دوا نکـرده کـسی غـیر تو زما
مـا را دوبـاره پَــربـده درراه کـربـلا
بگذر زکـوچههای دلم جان من فـدات تا گـل دهـد کـویـر تـنـم زیـر ردِّ پـات
اردیبهـشت میوزدازپشتپـلکهات با من چه کردهای تو به دوری زکربلات این لطف توست مثل منی ازتودم زده
این شعررا نگـاه توبیشک رقـم زده
چشمم ز هر کسی به ضریحت دخیلتر نـام توهـست ازهمه عـالـم جـمـیـلتر
بـاران بـزن به آتـش نـفـسم،خـلـیـلتر دلـتـنـگ کـربـلام،ز اشـکـم دلـیـلتر؟ خوشبخت آنکه پلک دلش خیس روضههاست چشمان اوتجسم تـندیس روضههاست
نـشنـیـده است جز توکسی التـماس ما وقـف توبـودهاسـت تـمـام حـواس مـا
ازتـوجـدا شدن شده تـنـهـا هـراس ما بـوی حـسـین میدهـد عـطـرلـباس ما نوکر شدم که رو نزنم من به هرکسی
غیر ازتومن نگفتهام ارباب بر کسی
گهوارهات که منـبر پـیدای روضه شد لبهای تـشنهات که الفبای روضه شد
مـیـلاد تـوتــولـد زیـبـای روضـه شـد چشمان خیس فاطمه امضای روضه شد ای دانهدانـه اشک غـمت بیبـدلترین
حی عـلیالعـزای توخیـرالعـمـلترین
ای که ذبـیـح کـربـبـلایـی حـسین جان جـسمِ مُـرَمَّـلٌالـبِـدمـایـی حـسـینجـان زخمی سنگ و چوب و عصایی حسین جان زیـبای سـرجـدا ز قـفـایی حسین جان
ای کـشتـۀ فـتاده بههـامـون عـزیزدل ای صید دست و پا زده در خون عزیز دل